Elle Est




December 31, 2003

٭
برام مشكل شده اينجا نوشتن، چون اونايي كه بايد به خودشون بگيرن، نمي‌گيرن، و اوناييم كه نبايد، مي‌گيرن. و آزاردهنده‌س. مخصوصا بعد از يه دوره‌يي باشي كه حالا بر حسب اتفاق مثلا از صدقه سري وبلاگ باشه، كه ديگه ريدمان. براي همين، اين نوشته‌ها هيچ ارتباط سمعي و بصري با هيچ بني بشري نداره. و از اونجايي كه نگرانم نكنه يهو كسي به خودش بگيره، هي مجبورم فعل‌هارو جمع ببندم و بعدشم استفراغ كنم.
آفرين.
درست حدس زدين. خيلي عصبيم. نه كه فكر كنين خبريه‌ها. اينم بر ميگرده به همين پريود لعنتي.
گفتم عصبي، اينم بگم، از آقاي محترمي كه چند شب پيش سرشون فرياد كشيدم، عذر ميخوام. فكر كردم تقصير ايشون بوده كه منو عصبي كرده، ولي امروز به اشتباهم پي بردم.
ولي يه چيزي، وقتي قرار بود اون نينجاهه برام قلاب بگيره، تا از ديوار مبارك بيام بالا، يادش نبود كه اين احتمال هست كه قلاب باز بشه و من از دستش بيفتم زمين.
به هر حال، اين نيز بگذرد.
بدبختي بزرگ اينه كه اينجا ايرانه، و اگرم كه حالا بر حسب روزگار تو يه دختر ايراني باشي، و بخواي دوست‌پسر بگيري، معمولا اولين سوالي كه توي ذهن يارو نقش مي‌بنده اينه: تاحالا با كسي سكس داشته؟ اصلا پرده داره؟ خدا كنه نداشته باشه.....اينم جنده‌س لابد.
به همين راحتي!
و دوتام جوابيه بدم كه اميدواريم اين دوتا دوست گرامي به خودشون بگيرن،
1- ارزش آدمارو ما تعيين نمي‌كنيم. بلكه هر كسي خودش، خودش رو ارزش‌گذاري ميكنه.
در ثاني، به نظر من فيمينيسم يعني ضعف.(اين يه نظر شخصيه)
(كشش ندين لطفا. باز اينجا دعوا ميشه‌ها. از من گفتن.)
2- اينجا نه پيام تربيتي داريم نه نتيجه‌گيري اخلاقي.
ادعايي مبني بر وجود هيچ‌كدوم از اينام نيست.
---

اينكه يكمي دلم گرفته، ربطي به پريود داره؟
هوم؟
---

به همين دليل، شرمان كم.
باباي.



-------------------------------------------------

December 26, 2003

٭
الان، دوست دارم انگشت شستم رو بكنم توي دهنم و بمكم. نميدونم.
گفتم انگشت، اين يادم اومد، امروز، براي بار نميدونم هزاروچندم، يكي بهم گفت كه تو لزي؟
منم يه نگاه به حلقه انگشت شستم انداختم و گفتم: نچ.
ولي تصميم گرفتم كه جدي در موردش فكر كنم.
مي‌دوني؟
باد همه چيز را با خود خواهد برد....
اينو همينطوري گفتم.
شايدم از سر كون‌سوزي.
ممكنه.
مهم ...
چه فرقي ميكنه كه هست يا نيست؟....اينكه مهم هست يا نيستش رو ميگم.
اين شايد يه حماقته كه عاشق عكس‌هاييم كه چيزي ازشون سر در نيارم. نتونم بفهمم سرشون كجاس يا تهشون كجاس؟
عين آدماي غيرقابل نفود، گستاخ، وحشي و غيرقابل پيش‌بيني.
چوبشم خوردم. آدم نمي‌شم.
نمي‌شم.
نمي‌شم.
هـــــــــــــي با توئم،
با يه ضربدر بزرگ چطوري؟
راستي،
دلم يه دعواي حسابي مي‌خواد.
بعدش بغلم كن.
سردمه.
مچكرم.
و اينم اعتراف ميكنم كه وقتي درمانده ميشم، فقط فرياد ميزنم.
و خاصيت اله اين است...
اينكه يه آرزو بكنم، خودآزاريه شايد. مثل آهنگاي لئونارد كوهن كه وقتي گوش ميكني، هي دلت ميخواد كه ريتمش تند بشه، ولي نميشه و رسما به فاك ميري.
اينجا اگر سوتفاهمي پيش اومده، نميدونم بايد چيكار كنم.
يه چيزيم بگم؟
به شدت به تنهايي احتياج دارم.
( زر مفت)
راستي!
من منتظرم كه اسمم بره پايين...
ميفهمي منظورمو؟

الان يه حال مرموزي دارم...
مث حال زني كه بعد از يه سكس خوب، ميدونه فقط همون يه بار بوده...
---

مي‌توني بري.
برو.
دِ برو.
با اله‌ئم
.
---

باباي.



-------------------------------------------------

December 22, 2003

٭
تاحالا ماهي ديدين كه هي بال‌ بال بزنه؟
مثلا وقتي كه از آب پرت ميشه بيرون، بعد هي بالا پايين مي‌پره كه يكي ببينه، با دستش بلندش كنه و بندازتش توي آب.
مي‌بيننا، ولي هيچي به هيچي.
عين اون ماهيه من بودم.
---


از « ذات آدما » متنفرم.
از فاصله بين شنبه تا دوشنبه،
از فلسفه بافي،
از گه‌گيجه گرفتن،
از بي‌دليل فقط كش دادن،
از اينكه مي‌خوام ديگه سيگار نكشم،
از اون نيمه خالي،
از پيش‌بيني آينده،
از اينكه خودخواه باشم،
از اينكه مث احمقا هيچ‌كاري از دستم بر نياد،
از كس‌ شعر گفتنام،
از الكي زور زدنام،
از اون يه هفته‌ مزخرف كه تنها بودم و ...
از اينكه دارم مث گاو همه‌چيز رو بهم ربط مي‌دم،
متنفرم.
---


گاهي حال خودمو بهم ميزنم وقتي فكر ميكنم كه چرا افلاطون رو درك نمي‌كنم؟
---


من كلا اصلا معمولا ممكنه خيلي چيزارو درك نكنم.
و اين،
طبيعيه.
---


عصباني بودم كه بودم.
چرا به اين مرتيكه جاكش گفتم كثافت تو نشستنت مشكل داري؟
بايد ميگفتم ....
اَه.
نميدونم چي بايد ميگفتم.
---


ديگه اينكه تا تشريفت رو بياري خونه، و دخترخاله‌هه بگه:
ببين اله، تو اصولا خودت مشكل داري....
و منم مجبور ميشم بگم ميشه خفه‌شي؟
خوب چرا فكر اينو نميكنم كه كلي وسائلم دستشه؟
---


خوب اين تيكه نمي‌دونم چي بايد بگم.
خالي نمي‌ذارم.
تيكه بعدي رو خالي ميذارم.
---





---



سكوت.
سكوت.
سكوت.
---


خوب.
مريم داره از اله سواستفاده ميكنه و ميگه بنويس:
اي كاش انعكاس سايه‌شو دوباره توي شيشه ميديدم.
زور نزنين كه بفهمين يعني چي.
اصلا اون چيزي كه شما فكر ميكنين نيست.

---


اينجا بايد به اله گفت:
شات آپ عزيزم.
---


اصلا حوصله ادامه دادن ندارم.
نمي‌خوابم.
نمي‌دونم.
يه گهي ميخورم ديگه.

امضا: ر.ز



-------------------------------------------------

December 20, 2003

٭
دلم يه عكس گروهي مي‌خواد با تاثيرگذارترين آدماي زندگيم.
---

ببين،
تمام اين روزا، دارن شب ميشنا....
---


هميشه آمادگي شنيدن بدترين‌هارو توي بهترين شرايط داشته باش اله.
---


واقعيتش اينه‌كه، هيچ چيزي رو نمي‌تونم پنهان كنم، چون اله رو مي‌خوني.
حالا خودت بگو،
اين بده يا خوب؟
---


دلم ميخواد وقتي يه جايي پرتم ميكنن يا وقتي خودم پرت ميشم، بازم بلندشم و روي دوتا پام وايسم.
---

از مورچه‌ها متنفـــــــــــــــــرم.
متنفـــــــــــــــرم.
---


ساعت 10 صبح زنگ زدم پسره‌رو از خواب بيدار كردم كه بگم خواب چه موجود كوني‌ئي رو ديدم!
آها.
نه.
روزشم ميخواستم تبريك بگم.
---


ترجيحا بهتره كه يه خودكار بگيرم دستم و يه ورق كاغذ خط خطي كنم.
---

دلم ميخواد با يكي حرف بزنم..
حرف بزنم..
حرف بزنم.
ممكنه يكمم عر بزنما.
بي‌زحمت.
---

هدفون خيلي خوبه.
خيلي خوبه.
وقتي شروع ميكنن به داد و بيداد كه تا اين موقع شب كجا بودي؟
---


باباهه گفت: من دليل ميخوام. اگه منطقي بود باشه.
منم خيلي خونسرد گفتم:
خب راستش من تاحالا رابطه پدر و دختري رو درك نكردم. پس مستقل زندگي كردن مشكل نيست. دلايل ديگه‌‌ش، تلخ‌تره.
بعدم رفتم تو اتاقم و يه ديس ميوه گذاشتم كنارم و به مريم زنگ زدم.
كلي خنديديم.
---


گاهي وقتا، از يه رابطه حتي طولاني، فقط يه دوستي معمولي مي‌مونه.
مهم وقتيه كه بخواي به طرف حالي كني.
---


ازدواج كردن مهم نيست. مهم زندگي كردنه.
و تو، تا وقتي زندگي ميكني كه ازدواج نكردي.
---


شايد احمقانه‌س، شايدم كس‌خليسم فلسفي.
ولي، دلم ميخواد بگي كه ديگه توي اله ننويس.
---


احمقانه‌تر ميدوني چيه؟
---

هيچ‌وقت، هيچ‌چيزي از نو ساخته نمي‌شه.
ممكن نيست.
cut يعني cut.
كش دادن، وقت تلفن كردنه.
---

همين.
هيچ دليلي براي توضيح بيشتر نمي‌بينم.
ممنون.
---



شايد براي امروز كافي باشه.
باباي.




-------------------------------------------------

December 19, 2003

٭
من فقط گفتم میترسم و تو گفتی مطمئن نیستی
دیدی گفتم الکی نمیترسم.



-------------------------------------------------

December 15, 2003

٭
همه‌چيز فقط در ظاهر خوبه.
زيادي خوبه.
---

يه واقعيتي اين وسط هست كه بايد حلش كنم،
اينكه روزايي كه خواب مي‌‌مونم، هيچ‌وقت ساعت برنمي‌دارم.
و اين يعني فرار از واقعيت.
---

نه.
من هميشه فاحشه‌هارو به خاطر جراتشون تحسين كردم.
مگر در شرايط خاص.
---

نفس‌تنگي و كلافگي كه باهم تباني كنن، نتيجه‌ش اين ميشه كه فنجون چاييت رو همينطوري مث احمقا لاي دستات بگيري و يك ساعت تمام فقط راه بري.
---

من بايد مثل دختراي خوب، ميرفتم دنبال درس. نبايد فكر مستقل شدن به سرم مي‌زد. باباهه ميگه نبايد افسارگسيخته مي‌شدم. نبايد عاشق آتيش باشم،
بايد به همه بگم قربان شما. بايد به همه بگم كه من تاحالا هواي تاريك بيرون از خونه نبودم. باباهه ميگه بايد رام باشم.
ولي، بر عكس ظاهر آروم، نبايد وحشي باشم.
مي‌فهمي اله احمق؟
---

سرفه..سرفه.سرفه.
اَه.
---

يه چيزي هست كه فقط من مي‌دونم.
اين اصلا يه سكرت نيست.
ولي فقط من مي‌دونم.
---

اين حس نزديك بودن مي‌ترسوندم. وحشت مي‌‌كنم.
خشونتي كه توي اين اتفاقا بود، برام لذت‌بخشه.
ولي ميترسم.
چرا هيچ‌كس نمي‌فهمه. نمي‌فهمه.
مي‌ترسم از روبرو شدن.
اصلا متنفرم از اينكه اينجارو يه تريبون بكنم فقط واسه اينكه ازت بگم.
مي‌‌ترسم.
دلم نمي‌خواد چيزي ازت جايي بنويسم.
اَه.
---


كاش ديگه سرفه نكنم.
---


واقعا نمي‌خوام به كسي سرد نگاه كنم،
نميشه ولي.
---

خب شايدم نمي‌دونم.
دلم ميخواد روبروت بايستم و حتي اگرم كمرم رو بگيري، بازم به سينه‌ت چنگ بزنم.
اَه.
گه.
---

باز از اون شباي مزخرف كه حتي صداي باز شدن در هم از جا پرتابت ميكنه به آسمون.
---

مي‌دوني؟
گاهي فكر ميكنم كاش من اله نبودم.
يعني اگر اله نبودم شايد راحت‌تر بود.
مگه نه؟
---

باز افتادم به چرت‌گويي.
---

شايد واقعيت اينه كه اله رو بايد يه مدت به حال خودش گذاشت.
شايدم حضور فيزيكي يه جاي ديگه.
نمي‌دونم.
رها باشم بهتره.
باباي.



-------------------------------------------------

December 13, 2003

٭
كاملا خصوصي;


گفت: برف واسه من خوش‌ شانسي مياره، و من يادم افتاد كه عاشق گربه‌‌‌ئم.
خب...
امروز روز اعتراف بود
خب،
منم خودمو سپردم به اين هواي سرد.
بعدم لرزيدم.
گه‌گيجه.
خيره شدم بهش...
كلي لرزيدم و بهش گفتم كه چه‌چيزايي رو بايد بخونه...بهش گفتم كه چرا فرار ميكنم...
گفت: hess mikonam virginam nesbat behesh.
نمي‌دونم. شايد اين چيزي بود كه توذهن منم بود.
وقتي سرم داد زد كه تو فكر مي‌كني كه وضعت با من فرق داره، احساس كردم بايد برم بيرون از اين شيشه لعنتي. احساس كردم كه بايد يه جوري خودمو بكشم بيرون. عصباني شدم از خودم. چرا اينطوري شد...
يعني، شايدم راست مي‌گفت. خودمو كشيدم عقب.
وحشي شدم و هي سرش داد زدم كه:
Fuck uuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu
Fuck uuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu
فقط گوش كرد.
خودمو لخت كردم و گفتم. چي بودم و چي شدم. چرا شدم.
مي‌ترسم خيلي.
مي‌فهمي؟
همون حس دست‌نخورده و باكره.
من كه گفته بودم يه چيزايي بكرش خوبه.
بهت كه گفتم، بچه كه بودم يه گربه داشتم كه عاشقش بودم.
مي‌ترسم هنوزم.
ولي گربه دوست دارم.
برفم.



-------------------------------------------------

December 12, 2003

٭
مي‌دوني؟ گاهي حس ميكنم كه نوار توي مغزم هست كه هي باهام حرف ميزنه و من حرفاي اون كپي ميكنم.
يعني نميدونم چطوري بگم
پس بيخيال.
ولي ميدوني؟
از دختر داييه ممنونم كه اومد و حداقل يكم با حرافياش، از تنهايي درم آورد.
يه جور عجيبيه امشب.
توصيف نميشه كردش.
از اون شباي عر و اينا.
مخصوصا با اين آهنگه كه گربه نره برام فرستاد و داره ديوانم مي‌كنه.
تنها كساني كه اين چندروزه ديدم، يكي دخترداييه بود و يكيم دخترخالهه.
كه اومد اينجا، با قيافه هپلي.
گفت كه امروز رفته بودم پيشش.
كاش باهاش سكس نداشتم.
دارم از عذاب وجدان ميميرم اله. حالم بده. كاش سكس نداشتم. خيلي بد شد. حالا تو ميگي چي در مورد من فكر ميكنه؟
يه پوزخند بهش زدم، آهنگ Suzan لئونارد كوهن رو گذاشتم و گفتم گوش كن.
بعدم خودم رفتم ولو شدم رو تخت.
من، ممنونم از مامان بزرگه كه يادم انداخت بايد برنامه غذاييم مث آدم باشه.
ممنونم از خودم، كه ثابت كردم هنوز خرم.
خيلي.
خرم.
از اين محيط مجازي متـــــــــــــــــــــنفرممممممممممممم.
متنفرم.
ممنونم از اين Winamp.
ممنونم از اين بلاگر كه هي مي‌رينه به اعصاب و پابليش نمي‌كنه.
در كنار همه اينا، از باباهه و مامانه‌ئم ممنونم كه زودتر از موعد مقرر ميان و نمي‌دونن كه دخترشون چي دلش مي‌خواد.
امشب دلم عجيب مي‌خواد كه خودمو واسه يكي لوس كنم. گربه ديدي؟
دلم مي‌خواد همون ماتيكه صورتي رو بزنم، بعدم بياد پاك كنه.
آها.
يه چيزي مي‌خوام ازتون بپرسم،
اگه من الان بخوابم، قول ميدين كه مثلا 20 سال ديگه آقاي شاهزاده با اسبش بياد بعد يه دونه ماچ از پيشونيم بكنه، بعد من بيدار شم.
البته، بعدش بي‌زحمت گورشو گم كنه‌ها. حوصله ندارم بگه پاشو غذا نداريم.
و من،
بازم ممنونم كه دختر خوبيم اينقدر، كه فقط آهنگ گوش ميكنم و اصلا به جز مونيتور به چيز ديگه‌يي نگاه نمي‌كنم.
ممنونم از اين موجودي كه اينجارو مي‌خونه و توي مسنجر، منو غيرمستقيم، « فاحشه » خطاب ميكنه.
ممنونم كه يادم انداخته اين ملت ايران، هنوز همون ملت ايرانن.
بدون جرح و تعديل.
عجب شبيه.
شب بخير.
باباي.



-------------------------------------------------

December 10, 2003

٭
اين فرشته‌هاي احمق هيچي ندارن.
اصلا حرف نمي‌فهمن.
نمي‌فهمن كه من الان اينجا نيستم.
نمي‌دونم كجام.
بايد توي يه كافه باشم
يا مثلا قلب لاس وگاس؟
چه فرقي مي‌كنه.
نمي‌فهمن.
نمي‌فهمن كه هرجا كه هستم، بايد به حرفام گوش كنن.
-----


خب من الان دوست دارم مث اين آهنگه، تن صدام رو هي ببرم بالا و بيارم پايين.
خب دوست دارم سر يكي فرياد بزنم.
بعدم بغلم كنه و بگه چه مرگته؟
----


دوست داشتم يه مدت تنها باشم.
اصلا كسي نباشه.
ولي ميدونم توي يه مهموني هم كه برم، بازم خلسه‌س.
----


بديش اينه كه به كپك زدن توي اتاقم دارم عادت مي‌كنم.
---



احمقانه‌س كه هرچيزي رو كه خودت بدست آوردي، به حساب لطف كس ديگه‌يي بنويسي.
احمق.
----


بازم مستي يك شروع...
بازم رخوت يه شروع...
بازم اون حس بي‌حسي...
بازم خودتو سپردن به تكرار...
بازم لبخند...
بازم تسليم نشدن...
بازم رخوت...
بدون برگشت....
----


و گاهيم حسادت ميكنم.
حسادت.
خوش به حال اونايي كه راحت زندگي ميكنن.
هيچ‌وقت چشماشونو نمي‌بندن.
مستي قبل از شروع تكرار، و رخوت بعد از تكرار رو حس نمي‌كن.
----


روز خوبي نبود با يه روسري سياه و لاك صورتي.
----


نه.
اينم يه دنياييه.
تصنيف «دود عود» شجريان، دنياييه.
----



خب احمق،
پاهاتم كه محكم به زمين بكوبي،
چيزي عوض نمي‌شه.
همينه كه هست.
چه با صداي بلند، يا آروم،
بخندي يا گريه كني.
همينه.


----


احمقن
اين فرشته‌ها احمقن.
نمي‌فهمن.



-------------------------------------------------

December 09, 2003

٭
( چون نميدونم چطوري شروع كنم، اينجارو خالي مي‌ذارم.)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


هي بحث بالا گرفت، به نسبت، صداي من يا مامانه ميرفت بالا. همشم از اونجا شروع شد كه اصرار كرد كه بدونه دقيقا چه ساعتي از بيرون ميام.
آخرش، تو چشماش زل زدم، گفتم: نميتوني بفهمي چقدر خوشحالم كه يه مدت هيچ‌كدومتونو نمي‌بينم. اگرم بتونين همونجا پناهندگي بگيرين بمونين ممنون ميشم.
حرف خوبي نزدم.
خودم مي‌دونم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


سقوط...
هروقت چيزي يا كسي رو به دست ميارم، ترس از سقوط پرتم ميكنه پايين.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از اينكه ازم توقع بيجا داشته باشن بدم مياد.
از اينكه كسي رو بدعادت كرده باشم بيشتر.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر
چقدر
چقدر
چقدر دلم مي‌خواد با يكي حرف بزنم كه نشناسدم.
....
نه.
اينم فايده نداره.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



هميشه فكر ميكنم نوع تمپليت وبلاگ خانوما، با سليقه توي آرايششون نسبت عكس داره.
( ميتونين تصور كنين اين پاراگراف خودستايي محضه.)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


هــــــــي اله;
خر نشيا
اينجا اينترنته، خونه خاله نيستا.
خر نشي.
گفته باشم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


اصلا عاشق اينم كه وقتي با خودنويس روي ورق كاهي مينويسم، از طرف ديگش معلوم باشه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

.....
خودتم خوب ميدوني.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ديدي وقتي فكر رفتن به سرت ميزنه، ديگه نميتوني حتي «موندن» رو تحمل كني؟ ديدي ديگه نمي‌توني هيچ چهارديواري، حتي چهارديواري وبلاگت رو حتي اگر نشناسنت، تحمل كني؟
يه چيزي زير پوستت هي وول مي‌خوره. ديدي اونوقت سرتو ميگيري بالا و خيلي بي‌تفاوت تو خيابون راه ميري؟
هيچ دليلي نيست.
هيچ.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


باباهه و مامانه، الان رفتن.
منم نشستم دارم چت مي‌كنم.
احتمالا اين مدت همينطوري ميگذره.
مث بدبختا!
دخترخالهه راست گفت كه من ميدونم تو هيچ گهي نمي‌خوري اله.
هي روزگار.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


باباهه داشت با تل حرف ميزد. منم تلويزيون تماشا ميكردم.
حرفش كشيده شد به كارش، گفت: كار من مث بچه دومم مي‌مونه.
من، اول يكم جا به جا شدم، بعدم دست‌به‌سينه. يه سرفه، بعدشم خيلي آروم گفتم: وبلاگ من، بچه اولمه ولي.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


خيلي چيزا بكرش خوبه.
خيلي چيزام دستمالي شده‌ش.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خصوصي;
ديدي گاهي وقتا چه توله‌سگايي رو تو اينترنت گير ميندازي
؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



فعلا برم يه كدئين بخورم ببينم چي ميشه.
باباي.



-------------------------------------------------

December 03, 2003

٭
گاهي وقتا، شده دلت بخواد كه اين صفحه اديتور باز نشه؟؟؟
خيلي وقتا ديدي نمي‌توني يه چيزي رو كامل بنويسي بعد داري خفه مي‌شي؟
---


من فكر مي كنم نصف عمرم پشت چراغ سيدخندان گذشته، نصف ديگش، پشت زنگ اشغال تلفن.
---


سلام.
خوبي؟
مي خوام بگم، همچين بدم نمياد كه دعوتت كنم خونمون، بعدم دستتو بگيرم ببرم دستشويي، اونوقت كله‌تو بكنم توي توالت، بعدشم خيلي شيك و با لطافت سيفون رو بكشم.
طوري كه نفهمي چطوري سر از فاضلاب درآوردي.
با احترام.
امضا: Elle Est
---


همه بايد ياد بگيرن كه وبلاگ يه محيط مجازي كاملا شخصيه.
مي‌تونن به مساحت كلش، توش برينن يا يه شعبه شهرداري بزنن.
---


آدمي كه فكر نمي‌كنه، شك هم نمي كنه.
---


آخه مي‌دونين،
انقدر از اين بارون تعريف كردن كه اگه منم بخوام يه چيزي ازش بگم، خيلي لوث ميشه.
نورمايند.
---


خانم ش.س، بي‌زحمت دخالت ممنوع.
خب؟
---


خب من فهميدم اين رنگ كرمي كه بهم مياد، ارثيه. آخه به باباهه‌ئم مياد.
كه چي؟
چه ميدونم بابا.
اَه.
---


يه چيزيم خيلي وقتا اذيتم مي‌كنه.
اين‌كه دستام خشك باشه.
كلافه‌م مي‌كنه.
---

يه وقتايي ديدي تو روي باباهه و مامانه مي‌ايستي و مي‌گي زندگي خودته، به چه چيزايي متهم مي‌شي؟
ديدي گاهي وقتا حالت از هرچي مورچه‌س بهم ميخوره.؟
يه وقتاييم كلمه‌ها هجوم ميارن به مغزت.
---

خب اين ديگه مشكل خيابوناس كه بايد خودشونو با من وفق بدن.
مثلا آخه كه چي اينهمه سرعت‌گير گذاشتن؟
خب نميگن من موهامو شل مي‌بندم، اونوقت هي باز ميشه من كلافه ميشم؟
---


به باباهه ميگم خونه مستقل چي شد؟
ميگه: آخه من نميفهمم، تو خونه ميخواي چيكار؟ همينطوريش كه يا تو خونه نيستي، يا ما نيستيم. اگرم باشيم، تو توي چهارديواري خودتي.
خب ديدم راست ميگه.
در هر حال، من نمي‌دونم.
---

اَه.
خيلي بد شدم. مي‌دونم
مريم يك ساعت اونور خط حرف ميزد و ميناليد،
من اينور خط، يا ماتيك‌هاي جديد امتحان مي‌كردم، يا لاكمو عوض كردم، يا توي آينه نگاه مي‌كردم كه نكنه چاق شده باشم.
البته توي اون فاصله گشتم چندتا از وسائلمو كه گم كرده بودم، پيدا كردم.
هر از گاهيم يه اوهومي، آخ چه بدي، يه ابراز وجوديم مي‌كردم.
---


نچ...نچ...نچ...
دختره احمق!
از بي‌دوست‌پسري زنگ زدي به اين ياروهه كه كلي وقته گذاشتيش كنار كه‌ آقا پاشو بيا بريم زير بارون؟
خــــــــــــــاك بر سرت.
---


يه وقتايي حتي يه شكلات تا مغر استخونتو ميسوزونه.
بعضي وقتام خودتو خفه ميكني با سيگار.
---


از اينكه كسي احساس كنه بهش تعلق دارم، متنفرم. يا از اينكه احساس تعلق كنم نسبت به كسي. بدم مياد.
يا نمي‌دونم.
شايدم بدم نمياد.
بايد فكر كنم.
ولي الان نه.
---


يه وقتايي ازصداها مي‌ترسم، من ترسوئم و اين دقيقا كلمه‌ييه كه حتي ميترسم از اينكه بهش خطاب بشم. ولي واقعيت يه چيز ديگه‌س.
اصلا واقعيت خيلي چيزاي ديگه‌س.
از صداها، از دست‌ها، از اينكه نكنه زيادي گريه كنم، يا زيادي بخندم، از اينكه ديگه هوس نكنم هيچ‌رابطه‌يي با هيچ پسري داشته باشم، از اينكه مي‌دونم چه اتفاقي قراره بيفته، از همه اينا فرار ميكنم.

هه!
ترسو.
ترسو.
فرار مي‌كني دختره احمق؟
آره.
فرار ميكنم.
اين يه واقعيت تلخه.
مثل پريود.



-------------------------------------------------