| Elle Est |
|
September 27, 2003
٭ ايني كه ميگم نه زياد بيربط و نه زياد مربوط به مسابقه بين ايران و امارات نيست. اهل فوتبال نيستم به هيچ وجه. نتيجه مسابقشونم امروز از راديو طبق معمول توي تاكسي شنيدم. اتفاقا خوشحال شدم كه باز از عربها توسري خوردن. حالا...بگذريم. آقا ما هرچي به اين ملت ميگيم كه عربها ذاتا ولدزنا و تخمسگن، ميگن: ممم...آره...ولي امام پيغمبرا يه چيز ديگه بودن.
-------------------------------------------------اي بابا. - امتحانو چيكار كردم؟ هيچي ديگه، يه پامو گذاشتم اينور، يه پامم گذاشتم اونور، تر زدم. شيك. - نشستم دودوتا چهارتا كردم يه ضربدر بزرگ طراحي كردم كه بكشم رو اون قد و قوارهت. باز از اينور اونور زد بيرون. - ببشخيد. ممكنه من يه چندروزي برم بميرم؟ اگه خوب نبود برميگردم. plz. - چه احمقانهس به خاطر كار كرده، خودتو سرزنش كني. - اين...نه ببخشيد، آن هم از عمر دمي بود كه حالي كرديم. - بيخود واسه من ننه من غريبم بازي درنيار. همه كدئينهارو خودم خوردم. سردرددتم ببر واسه يكي ديگه. دهه. آخه دخترم واسه دختر خودشو لوس ميكنه؟ - باباهه ديشب ميگه: من ميخواستم تو يه مدل ديگه تربيت بشي. چرا اينطوري شدي؟ - تكرار براي يادآوري خودم: من زني هستم با احساسات زنانه، خب. - ببخشيد. ميشه زنگتونو بزنم در برم؟ - اَه.......حوصلهم سر رفته. - يادتونه يه بار گفتم اگه خرس بودم علاوه بر زمستون، بهار و تابستونم ميخوابيدم؟ من بيجا كردم. اگه خرس بودم، فقط بهار و تابستون ميخوابيدم. پاييزم وسطاش از خوب بيدار ميشدم. آخه الان يادم افتاد زمستون تولدمه. - آخه خره، رفتي يه مانتو گرفتي كه توي بستن دكمههاش موندي؟. - من هنوز منتظرم تو از درخت بيفتي، من بعد با چندتا حركت اسلوموشن بگيرمت. حالا تو اونور، من اينور. چه كنيم ميگي؟ - آخه چرا من يهو سگ ميشم؟ - صبح دولت منم بد دميده. - شب گهي بود بسي. - دلم ميخواد وردارم كل اين صفحهرو خطخطي كنم. نميدونم. كلافهئم. - هستي؟-نچ.-پس چرا جواب ميدي؟- اِه. حواسم نبود. خب از اول. - هرچي حساب ميكنم، ميبينم تو اين بيست و چندسال، همش شايد يك ماه زندگي كردم. - من تازه فهميدم كه رنگ كرمي چقدر بهم مياد. - همت، تاريك، 9 شب، موهاي ژوليده، قيافههاي پريشون، سرمو تكيه ميدم به صندلي ماشين. يه دستم سيگار بود، اون يكي دستمو محكم تو دستاش گرفته بود و انگشتامو ميبوسيد، بيخيال نگاههاي خيره ماشينهاي كناري، ترافيك، ترافيك، از شيشه جلو كه نيگا كردم، ماه معلوم بود. همون يه دونه آهنگم هي ميرفت عقب و دوباره. دستمو كه لاي دستاش كشيدم بيرون و بردم لاي موهاش. هنوز عرق لاي موهاش بود. خنديديم. جاي ناخناممم روي گردنش ديدم. يادم كه ميفتاد باباهه الان خونهس و احتمالا به خاطر دير اومدن يه دعوا داريم، كوفتم ميشد. ولي مهم نبود. ارزششو داشت. ترافيك تموم شد. كنار خيابون پارك كرد. با اينكه نگام خيره به رويرو بود، ولي سنگيني نگاهشو حس كردم. وقتي نگاش كردم، گفت نميخوام اين لحظهها تموم بشن. گفتم آروم برو. موهامو كشيد...ساعت 10 گذشته بود كه خونه رفتم. ولي ارزششو داشت. هيچوقت فكرشو نميكردم آخرين باري باشه كه ميديدمش. - هيچ حرفي واسه گفتن ندارم. - بد گير كردم. خيلي بد. ممم...كاش ميشد با يكي از شما حرف بزنم. حداقلش اينهكه نميشناسينم. - وقتي فكر ميكنم كه چه ريسكهايي كردم تاحالا، بيحس ميشم. - حضور سهبعدي شما چرا حس نميشود ديگر؟ - ...زخم معده اين بدبختيارم داره ديگه. - عجب هواي ملسيه. - ... . نگي نگفتي خلاصه. - چقدر وحشتناك بود اينايي كه واسم تعريف كردي. - نميخوام. اِوا. مگه نگهداشتن زوره؟ - پنجرههارم كه باز كنم، پردههارو كنار نميزنم. وسط تابستونم با ملافه كلفت ميخوابم. از زور گرما در حال تبخير شدنم باشم حتي، بايد در اتاق بسته باشه. نميدونم. در غير اينصورت احساس ميكنم كه به امنيتم خدشه وارد شده. - بات ايف يو ستي آيل ميك يو اِ دي ... (مهمترينش اين نقطهچينه بود) تمام. 7:40 PM توسط me September 25, 2003
٭ اصلا نميخواستم اين مدليا بشه. يعني اينكه يه هفته نتونم آپديت كنم.
-------------------------------------------------شرمنده. - اَه. دختره ديوونه ساعت 3 نصفه شب، از خواب بيدار كرده كه مگه تو قرار نبود ساعت 7 شب بهم بزني؟ گفتم آخه به خاطر همين كاراته ديگه. حقهته. - ببين اله، پاهاتو از گيليمت بيشتر دراز نكنا. - خوب من واقعا قدم همينه. بيشوخي. - مث بچه آدم تو تاكسي نشستم. دختر بغل دستيم سر حرفو باز ميكنه كه شما اين رمان رو خوندين؟ گفتم آره. نصفه نيمه. ( منظورش رمان همنوايي شبانه اركستر چوبها بود.) بعد گفت اهل اينترنت و اينا هستين؟ گفتم: هـي. يه كمي. گفت وبلاگ و اينا چطور؟ ( خيليم هول بود). گفتم وبلاگ نه. زياد اهلش نيستم. بعد شروع كرد توضيح دادن در مورد چطور ساختن وبلاگ و اين كه مزيت هاي بلاگر بر پرشين بلاگ چيه و ... . خلاصه. تا خود پارك وي، مخ اينجانب خيلي شيك نمودارش رسم شد. خيليم ريلكس آدرس وبلاگش رو داد. يه وبلاگ داره تو پرشينبلاگ. قرار شد يادم بده كه چطور يه وبلاگ بسازم. - ميگم كه...چيزه... شديدا به دو عنصر حمايت و امنيت احتياج دارم. - دو حالت بيشتر نداره، يا مغزم توي يه درياي فكر شناوره، يا يه عالمه فكر توي مغزم وول ميزنن. - Elle Est - خيلي دلم ميخواد حسي رو كه اين آهنگ بهم منتقل ميكنهرو توصيف كنم، ولي ميگم آخه مگه تاحالا كم ناله كردم؟ نور مايند. - ميخوام يه چيزي بگم بهت. اينكه ممكنه تا وقتي كه برگردي موهام كمي متمايل به سفيد بشه. نه كه از دوري توها. آخه ميخوام رنگ موهامو عوض كنم. - با يكي در حال بحث بوديم خيلي دوستانه. گفتم: تا وقتي كه اينطوري خم و راست ميشي، هنوز نميدوني كه قبلي رو كي آورد و كي برد و هنوز ميري دخيل ميبندي، چطور ميخواي حكومت عوض بشه؟ دستاشو محكم كوبيد رو ميز و گفت: آخه تو...تو كه انسان نيستي. (نميتونم بگم چه نسبتهايي چسبيد بهم) ازش تشكر كردم. - ررررييينگگگ....ريينگ.... من: بله؟ اونور خط: سللللام ..! من: اَه سحر بازم تويي؟ - نميدونم چرا احساس ميكنم از پاهام، دار زدن منو. - بازم تاكسي. مچكرم. من سر همين خيابون پياده ميشم. راننده:...مممم....مقصد بعديتون كجاس؟...ميتونم برسونمتونا... من: كرايهتو گرفتي برو گمشو. - اين هفته، كوه به غايت سرد بود. يخ زديم. - همچين بگي نگي زده به سرم زده يه وبلاگ انگليش بسازم. نه كه خيلي اينجا مينويسم. اونجارم آباد كنم ديگه. نميشه كه. - دقيقا انگار توي خلا زندگي ميكنم. - يه بيحسي مطلق. - چه احمقي هستي تو ديگه، كه زل زدي تو چشام و دروغ ميگي. - تاكسي ديگه بازم. ساعت حدود 10 صبحه. حدود قلهك. صداي راديو شنيده ميشود. ( عنكبوتها هم هنگام انتخاب جفت به وزن توجه ميكنند و تناسب اندام اهميت دارد و اينا) خانوماي چاق، بابا عنكبوتام ديگه تناسب اندام دارن. ما تركهييم والا. شوهر؟ نبود؟ - ميگم كه من سرم خيلي درد ميكنه. از صبح. همينجوري دارم با خودم اينور اونور ميكشمش. برم ديگه. 8:11 PM توسط me September 18, 2003
٭ حماقت محض، قضاوت روي آدما، از روي حرفاشونه.
-------------------------------------------------- گاهي براي فرار از فكراي پراكنده، ترجيح ميدم بخوابم. - خب آخه، ما قرار برفبازي گذاشته بوديم بابا. اوكي. نور مايند. - واي. ايندفعه كه رفتي توي خيابون، به راه رفتن آدما با دقت نگاه كن. اسفباره. - Grass...سيگار...Dire Straits...رخوت...چشما بسته. نه. يكي داره زير زيركي نيگا ميكنه...اون يكي يه نيشخند..Dire Straits...فقط يه نور قرمز..Dire Straits...موهاتو ميكشه...لباتو ميگزي...Dire Straits...يه لبخند...جاي پنج تا ناخن مستطيل شكل، موند روي سينهش. سيگار. هنوزم Dire Straits و يادآوري. - آقاي « س.ع.خ »، ممكنه خفه شين؟ مچكرم. - اينجوريمو نيگا نكنين. خيلي دختر آروميم. - ورقهاي كاهي رو دوست دارم. - هنوز از اين سالوادور دالي خبري نيستا. - Vous Comprenz? non. - اون دفتر ياداشتهرو پيداش كردما. لامصب نه كه كوچيكه، توي اتاق منم همهچيز بزرگ و تيره، اون زير ميرا خفه شده بود. tnx alot. خانوادهاي از نگراني رهانيده شده. حالا خانواده كه بلوفه. - فقط يه آدم گيج دوست داشتني ديدم تو زندگيم. اونم خودمه. - زوزه باد ميترسوندم. خيلي. - گاهي كه ترجيح ميدي با چشم بسته از كنار يكي رد بشي، فكرشو بكن كه اگه توي يه مركز خريد باشي، احتمال اينكه از پلهها با مخ بخوري زمين، زياده دوستم. - يه بار بازم نصفه شب، يه بحثي پيش اومد سر شيطوني و اين حرفا. به ياروئه درباره شيطونياي 5-6 سال پيش گفتم به خواسته خودش. حرفمو قطع كرد. گفت: الان كه ديگه شيطوني نميكني دختره؟...گفتم: پس فكر ميكني الان، اين موقع شب، اينجا چيكار ميكنم؟ حرفو عوض كرد. - چند وقت پيش يكي اومد بهم بگه: اين لباس بهت مياد. گفت: This dress comes to u! - بعضي وقتا ميدوني يكي منتظر تلفنته. ولي خيلي بيتفاوت شونههارو بالا ميندازي. ابروهاتم قوس ميدي. يه طرف لبتم كج ميكني. بعدم دستاتو از دو طرف ميكشي. خودتو پرت ميكني روي تخت. تلفنم كه قاعدتا ميره رو فكس. - شد... - امروز، يكي ازم پرسيد كه چرا با اين ياروهه كات كردين؟ اول چشمام گرد شد كه چطور تو اين مدت كوتاه، خبرا اينجام پيچيده كه كي شروع شد و كي تموم شد. بعد خودمو جمع و جور كردم. گفتم: آخه نه كه من يه خورده لاغرم، ياروهه چاق بود. اصلا باهم هارموني نداشتيم. آخه مشكل اينجاس كه اصلا چاق نبود بابا. - با امشب، سومين شبه كه يه سگ مهمون منه. صاحبش يكي از دوستامه. دختره رفته سفر. خيلي دوست داشتنيه. حداقلش اينه كه وقتي بهش محبت ميكنم، برام دم تكون ميده. - وابستگي رو بذار كنار. Funخودتو داشته باش. راحتتر شنا ميكني. دارم خودمو دلداري ميدم ديگه. - ... و ميديدي. - اصلا همهچي با همه چي تناقض داره. مثلا قيافه من با احساساتم. - يكي از دلايل جانيفتادن بعضي مسائل واسه آدما، ممكنه اين باشه كه سريع اتفاق ميفته و امكان هر تجزيه و تحليلي رو از آدم سلب ميكنه. - 1-براي بار چندم ميگم كه، من اينجا كاملا خصوصي مينويسم. 2- يكي از چيزايي كه باعث ميشه توي وبلاگ نوشتن، دخترارو اذيت كنه، اينهكه هرچي كه مينويسن، به يه پسر نسبت داده بشه. - Ukrain???? نوك انگشتمو ميذارم روي نوك دماغم و ميگم: اونجاي آدم دروغگو. - Tiamat Do You Dream Of Me ? Come down, slowly I'm waiting by your side Come down, carefully I'm waiting by your side I'll grab you when you fall Down to the waking hours Silents sweeps as golden corn Down to the waking hours How I wish that I could Break into your dreams Do I have the force I need To break into your dreams I hold you in my arms Dimmed by scarlet morning red I whisper in your ear Do you dream of me ? 8:04 PM توسط me September 15, 2003
٭ خب گاهي وقتا، اگه قرار باشه كه همه جزئيات ذكر بشه، كلا موضوع لوث ميشه. پس بيخيال اينكه چي شده و چرا شده و كي كرده. نه من حوصله تعريف كردن دارم نه تو حس خوندن. چيزاييم كه الان خواهيد خوند، در اصل مرور اتفاقات اين دوسه هفتهس. البته بدون ترتيب تاريخ. و در ضمن، يه اصل مهمي توي وبلاگ نوشتن هست. و اونم اينكه خب قاعدتا هركسي يه سبكي توي نوشتنش داره ديگه.
-------------------------------------------------- شنبه پونزده/شش/هشتاد و دو هيچ وقت رابطم با باباهه خوب نبوده. بودنش رو حس نكردم چه برسه به نبودنش. رابطمم باهاش خيلي رسميه. با رئيسه راحت ترم تا با باباهه. انقدم فلسفي و گنده حرف ميزنه كه قاطي پاتي ميكنم وقتي باهاش حرف ميزنم. كلا آدم خشني نيست. ولي گاهي وقتا ميريم رو اعصاب همديگه. اولين باري كه ازش كتك خوردمو يادم نيست. ولي يه بارش حدود 5-6 سال پيش بود. خيلي دير از بيرون اومدم. توي ترافيك گير كرده بود. ترافيك كه ديگه عذرخواهي نداره. اونجا، يه سيلي آبدار نوش جان كردم به خاطر عذرخواهي نكردن. يه بار ديگشم كه يه بحث كاملا خانوادگي بود. بعدشم، يه بار حدود دو سال پيش بود. از اسب افتادم. واسه اينكه نفهمه و اجازه ادامه دادن رو ازم بگيره، نگفتم كه پام دررفته. وقتي فهميد...خوب فهميد ديگه. و نذاشت ادامه بدم. گرچه، من پرروتر از اين حرفا بودم. تا يه جاييم ادامه دادم. آخرين بارشم، ديشب بود. بازم سر يه جر و بحث. يكي از دوستاي انگليسيش بهش گفت كه دخترت ساخته شده واسه كار بيزنس. تاجر خوبي از آب درمياد. باباههئم گفت: نميخوام پيشرفت كنه. فقط درس. بعد بحثمون بالا گرفت. بعدشم ديگه...خلاصه. البته، اينو بگم. من تقريبا هميشه در حال جنگيدنم. از وقتي يادم مياد، مجبور بودم به خاطر خواستههام باهاش بجنگم يه طورايي. اينم بگم كه، اگه بگم هيچوقت احساس پدر و دختري نسبت بهش نداشتم، شايد حرف سنگيني باشه. اينو نه به خاطر ديشب، به خاطر اين بيست و چندسال زندگيم ميگم. - دوشنبه هفده/شش اين چندباري كه ديدمش، همش شب بود و توي ماشين بوديم. فرصت اينكه كامل چهرهشو تماشا كنم نداشتم. ولي امروز توي اين هفت.هشت ساعتي كه باهم تنها بوديم، قشنگ براندازش كردم. موهاش عين خودم روشنه. فقط چشماش تيرهس. - دوشنبه هفده شش بيچاره، تمام بدنش امروز جاي ناخنام بود. قرمز قرمز. بهش گفتم كوتاه نميكنما. گفته باشم. گفت: نه. كوتاه نكن. لذت ميبرم. آخي. فكركنم مازوخيسم داره. - يكشنبه شونزده/شش زنگ زدم به دخترخالهه. يه كار مهم باهاش داشتم. بعد از سلام، گفتم زنگ زده بودم حالتو بپرسم. همين. نه كه دليل خاصي داشته باشهها. حوصله اينكه بخوام هي دهنمو باز و بسته كنم و حرف بزنم نداشتم. كماكان همون گشادي مفرط. - يكشنه شونزده/شش زندهگي چه فرقي با زندگي داره؟ اينو امروز يكي از همكارام ازم پرسيد. يه نگاه عاقل اندر سفيه بهش انداختم. گفتم ياس فلسفي؟ گفت نه. دارم كوير شريعتي رو ميخونم. گفتم اولشي تازه. - دوشنبه هفده/شش سرشو آورد نزديك سرم. براي بار چهارم بهم گفت چشماي فوقالعادهاي داري. منم چشمامو بستم. گفت عكسالعملت تكراريه. گفتم حرف توئم تكراريه آخه. - پنجشنبه بيستم/شش شديم يك عدد كسخل عظمي رفت پي كارش. رفتم دور سينه چپم و بازوي چپم رو خالكوبي كردم. يهو. ويرم گرفت. خيلي خوشگل شده. به ياروهه كه نشون دادم، بريد. از اين شكلاي مزخرف نيستا. - چهارشنبه نوزده/شش واي دوستم! چقدر تو احمقي. دارم توي چشمات نگاه ميكنم و ميگم كه بعضي آدما انقد خاركسهن كه حتي پاي حرفي كه خودشون ميزنن، نميمونن. توئم سر تكون ميدي كه آره. از اين آدما تو زندگيم زياد ديدم. منظورم تو بودي عزيزم - چهارشنبه نوزده/شش بعضي چيزا باعث ميشن كه اوغ بزنم. يكيشون مثلا زخماي عميق روي دست آدماس كه پانسمان نشده و روش يه عالم چرك و كثافت نشسته. حالا اينكه طرف كنارت، توي تاكسي نشسته باشه كه بدتر. - جمعه تاريخ يادم نيست. سرخيابون پشت چراغ قرمز وايساده بود. يه پيرمرده اومد شيشهرو پاك ميكرد. يه پسربچهئم اومد آويزون شده بود كه فال بگيرم. هرچي پسره بيشتر التماس ميكرد، نوك دماغم بيشتر ميرفت بالا. يكم پايينتر، موقع دور زدن، تصادف كردم. - دوشنبه بيست و چهار/شش نه. من هيچوقت پرواز كردنو دوست نداشتم. اصلا اينا همش توهمه. از موقعي كه باباهه موقع پرواز، از تپه افتاد و دستش شكست، از پرواز بدم اومد. - سه شنبه يازده/شش برام جالبه. وقتي ياروهه، از گذشتش واسم گفت، تعجب كردم. پسري كه تا دوم دبيرستان، قاري ممتاز مدرسشون بوده و ...و و، چطور الان اين مدليا شده. - دوشنبه هفده/شش كاملا بياختيار، دستشو از دور گردنم باز كردم، سيگارو از دستش گرفتم و دوتا پك عميق زدم. بعد، متوجه چشماي از حدقه درومدهش شدم. اصلا يادم رفته بود كه بهش گفته بودم سيگار نميكشم. يه آن خجالت كشيدم كه چرا دروغ گفتم. بعد شروع كرد به كف زدن. گفت حال كردم با اين كارت....بگذريم. ولي بعد از سكس، هيچي مث سيگار نيست. واقعا. - دوشنبه بيست و چهار/ شش اين احتمال رو بده كه يكي پيدا بشه تو زندگيت كه تمام تابوهايي رو كه ساختي، از بين ببره. - دوشنبه بيست و چهار/ شش من نميفهمم. آدمي كه ادعا ميكنه كه به چيزي اعتقاد نداره، چطور هي چپ و راست ميگه: به خدا؟ - شنبه بيست و دوم/ شش توي ياهو مسنجر ببين. .من بهت گفته بودم كه از بچگي، از قايم باشك بازي، بدم ميومده. تمومش كن پليز. - شنبه بيست و دوم/شش يه ساعت و نيم از كلاس فرانسه گذشته بود. يادم افتاد كه ماشينو قفل نكردم. خيلي خونسرد از جام بلند شدم و آروم گفتم كه من ماشينو قفل نكردم. ميتونم برم بيرون؟ استاده جاي من جيغ زد كه بدو تا ندزديدن. اگه تاحالا ندزديده باشن. جاهايي كه بايد خونسرد باشم، يه سگ به تمام معنا. جاهايي كه بايد خودمو جر بدم، cool. - شنبه بيست و دوم/شش خستهئم. - شنبه بيست و دوم/شش خب شايد اصلا بهتر بود كه از اول اين رابطه شكل نميگرفت. واقعا. ميگه تا چندماه ديگه، امكان برگشت به ايرانو نداره. و منطقيشم اينهكه... . - شنبه بيست و دوم/شش shittttttttttttttttttttttttttttttt - دوشنبه بيست و چهار/شش آدمي رو كه ميخواد بره، هيچطوري نميشه برگردوند مگه با رهاكردن. - دوشنبه بيست و چهار/شش گاهي وقتا، پياده شدن خيلي سخته. گاهي وقتا، پيچيده شدن. گاهي وقتام، موندن توي يه علامت سوال. - دوشنبه بيست و چهار/شش آره. منطقيش همونه. - دوشنبه بيست و چهار/شش احساس ميكنم مغزم انقد پراكندهس، كه بايد هرتكهشو يه جايي پيدا كنم. - دوشنبه بيست وچهار/شش خوبي؟ 7:34 PM توسط me September 14, 2003 ------------------------------------------------- September 13, 2003
٭ براي اينكه دلم نسوزه سيگار ميكشم.
-------------------------------------------------براي اينكه دلم نسوزه، تا فرودگاه رفتم. براي اينكه دلم نسوزه، گريه ميكنم. براي اينكه دلم نسوزه با خودم حرف ميزنم. براي اينكه دلم نسوزه، انقدر سيگار ميكشم تا نفسم بالا نياد. براي اينكه دلم نسوزه گريه ميكنم. جلوي آينه كه رفتم، زير چشمام سياه بود، ماتيك بنفش ماليده شده بود زير لبم، كرم و پودرها پاك شدن. اون تاپ بنفش سكسي رو در ميارم. گريه ميكنم. براي اينكه دلم نسوزه، انقدر سيگار ميكشم تا ديگه صدام درنياد. 8:20 PM توسط me September 09, 2003
٭ من اگر بخوام زندگي روياي خودمو داشته باشم، متهم به بيبندوباري ميشم.
-------------------------------------------------من اگر بخوام نباشم، متهم به فرار از واقعيتها ميشم. من اگر بخوام اونطوري كه دلم ميخواد حرف بزنم، متهم به گستاخي ميشم. من اگر بخوام بهش پيشنهاد سكس بدم، يا حرفشو بزنم حتي، متهم به جندگي ميشم. من اگر بخوام شغل دلخواهمو انتخاب كنم، متهم به شكست ميشم. - - - من يه دفتر يادداشت دارم. يعني يادداشت كه نه، يه تقويم ميلاديه. از همون اول ميخواستم توش فارسي ننويسم. ولي نوشتم ديگه. چيزاييم نوشتم كه ناجور. حالا، يكي دوروزه كه غيب شده. نميدونم. يهو نگران شدم. دست هركي بيفته از كره زمين پرتاب ميشم بيرون. - - - مطمئنم يادت نمياد كه دستاتو گرفتم تو دستم و تكتك انگشتاتو بوسيدم. نبايدم يادت بياد. آخه هيچوقت اين كارو نكردم. - - - اين حسادت دخترونه آخر كار دست ماها ميده. همون جلسه اول كه يارو رو ميبيني، حالا يه بحثي ميفته و يارو شروع ميكنه از دوستدختر قبليش گفتن. آي داري ميتركي. ولي فقط يه لبخند ژوكوند. - - - يه چندسال تو با من بودي ولي حواست جاي ديگه بود، حالا يه مدت من با يكي ديگهئم ولي حواسم پيش توئه. ميبيني؟ - - - زور بزن. زور بزن عزيزم. زور بزن اله جون. 3 ساعت بشين با يارو جديده، حرافي كن بلكه بتوني پسرهرو از مغزت بندازي بيرون. بعدم خودت ته دلت به خودت بخند. وقتيم كه گوشي رو گذاشتي، يه لبخند فاتحانه بزن كه يعني چي فكر كردي؟ فراموش ميشي! بعدش، يهو....ديرينگ....-بله؟...-الــــــــــو..چقد اشغالي اله....باز كه قلبت افتاد تو شورتت. - - - هيچي ديگه.متهم به گشاد نشستنم شديم. مامانه ميگه بسكه گشاد گشاد ميشيني، هميشه چاك مانتوهات جر خورده هپلي خانوم. - - - من دارم قايم ميشم؟ واقعا؟ بيشوخي؟ - - - دو ساعت تمام راجع به عقايدش حرف ميزد. خوب اول رابطه و همه ميخوان شيك به نظر بيان. فك زد و فك زد. وقتي سكوت كرد، چشمامو به صفحه تلويزيون دوختم و گفتم فاصله حرف تا عمل آدما زياده. گفت: چيزي نميخوري واست بيارم؟ بعد بدون معطلي رفت آشپزخونه. منم يه پوزخند زدم و نشستم بقيه كليپ system رو تماشا كردم. - - - ساعت 3 نصفه شب، بحث رفت سر كلاساي قرآن و ديني كه هميشه اخراج بودم. گفتم ولي من حفظياتم خوبهها. گفت اگه راس ميگي شماره من چنده؟ گير كردم يهو. - - - ثبات ندارم ديگه. - - - آقا من دست خطم به تخمي دستخط بلاگر نيستا. فونتمم تاهوما نيست. همينطوري گفتم. - - - اين روسري سفيدآبيه رو كه سرم ميكنم، احساس بدي بهم دست ميده. همش احساس ميكنم بايد سرم پايين باشه. - - - هميشه از واسطه گري و اصلا از وسط هر چيزي بدم ميومده. حالا، بين دخترخالهه و بويفرندش مشكل پيش اومده. از بنده درخواست عاجزانه!! شده كه برم با پسره حرف بزنم ببينم چه مرگشه؟ وقتي شروع كرد به من و من و چرت پرت بافتن، گفتم ببين يارو، دليلت اينا نيست. گفت فكر ميخوني؟ گفتم دروغ زياد شنيدم. واس همينه. گفت ميدوني؟ من يه دوستدختر ميخوام مث تو. بعد گوشي رو گذاشت. حالا چه كنم اين وسط. - - - نه بابا. كلا ميگم. - - - اي خـــــــــــــــــــك تو سر اين وجدان بيصاحاب مونده. - - - دندون خرگوشي گوگولي! - - - حدود يه ربع ديرتر از 9 زنگيد. منم ميخواستم بيفتم رو دنده لج، تلفنو بذارم رو فكس و بگيرم بخوام. يه «حقهته»ئم بگم. ولي پشيمون شدم. اصلنم به روش نياورد كه آدم حسابي، از هفته اول بدقوليهاتو شروع نكن. بعد كه بحث افتاد، گفت نميدوني اله! انقده بدم مياد هي بهم بگن چرا دير كردي و هي گير بدن.ميره رو اعصابم!...حالا I will show u baby! - - - ميگما، اين گلابدرهئم جون ميده واسه خودكشي. يه حس نوستالژيكي آدمو ورميداره و هي وول ميخوره اون زيرميرا. - - - ايول. يه مرتد به تمام معناس! - - - من تازه امروز فهميدم چقدر از ارتفاع ميترسم. ترسوي بزدل. - - - خسته شدي عزيزم؟ خب برو. باباي. 8:55 PM توسط me September 05, 2003
٭ ببين، من معمولا ميام صفحه اديتور رو باز ميكنم بعد ديسي ميكنم، ميرم مينويسم و ميام آن ميشم و پست ميكنم. ولي الان آنلاين هستم. دوتا از دوستامم آن تشريف دارن و هي ميگن قطع كن بهت زنگ بزنم، منم هي دارم ميگم دارم يه چيزي DL ميكنم. خلاصه كه اگه غلط املايي زياد دارم شرمنده.
---------------------------------------------------- اصلا نه مسئله گشادي بود نه فقدان امكانات. هيچكدوم. هم اينترنت در دسترس بود هم حسش. ولي وقتش نبود. يعني بگي نگي وقتشم بود. نميدونم چه مرگم شده بود. --- اَه. يكي اون تلفنو جواب بده. خفه كرد خودشو. --- با يه اكيپ خل مشنگ بري كوه. هيچجام نه، گلاب دره. هي ده دفعه سر بخور. با كله برو تو آب. در جوار طبيعت بكر، هي سيگار بكش و بكش. خلاصه خودتو خفه كن. بعد بفهمي دوست دخترخالت، كه خيلي تو گروه باحالتر از بقيهس و اينا، سرطان داره و هي داره خون بالا مياره و اصلا به روش نمياره. حالا به جز آسم. نه. واقعا. --- من اصولا تبحر خاصي در غيب شدن به مدت سه روز الي يه هفته دارم. خلاصه اين مدليا. --- تو كار خودتو بكن. هر چيزيم باب ميلت نبود، يه Fuck off بگو و بي خيال. اوهوم؟ --- خب. اين دختر خانوم باز از باباهه كتك خورده. چه بد. --- ميگم كه يه چيزي. قبلا گفتم، بازم ميگم. هركي پاي تلفن يا رودررو بهت گفت قربانت و از اين حرفا، بهش بگو همين الان. اگه جا نزد. --- چه مزخرفه. يكي پاي تلفن يا رودررو بهت ميگه مواظب خودت باش و اينا. يا مثلا بهت ميگن آروم رانندگي كن. مگه به حرف اوناس؟ دلم ميخواد سرعت برم. دلم ميخواد مواظب خودم نباشم. مشكلي هست؟ --- سه تا چيز خيلي تو زندگي اذيتم ميكنن. اول، هجوم كلمهها و حروف، به مغزم. دوم، باز بودن يا موندن در اتاقم. سوم، نبودن ملافه روم، وقتي ميخوابم. نه. مهمترينش يادم رفت. اينكه مثلا يه اتفاقي ميفته، يا يه مكالمهيي، بعد حس ميكنم اين قبلا اتفاق افتاده. در صورتي كه اينطور نيست. خيلي وحشتناكه. --- فرض كن، تو اوج مستي و اون رخوت دلپذير سكس، ازت بپرسه كه حاضري به خاطر من كوههارو جا به جا كني؟ --- خب. تا اولين برف زمستوني منظر ميمونم. بعد ميرم همون دور و ورا، عر ميزنم. --- آخرش اين حضرت سالوادور دالي رو راضي كردم بياد اون سيبيلاي تكش رو روي اين پرتره من بكشه. --- كاش من ميفهميدم كه كار من از اين حرفا گذشته. --- ببين خانوم خانوما، وقتي يه حرفي رو اشتباه مينويسي، لازم نيست با يه بكاسپيس، برگردي همه نوشته رو پاك كني. آخه من چه كنم با تو اله؟ --- آها. راستي. ببخشيد. اشتباه گرفتم. هستن؟ - نه الهجون. يكي دو ساعت ديگه ميان. --- ميگم، يه Fuck Off بگم برم سر كار و زندگيم. ها؟ --- 7:46 PM توسط me
|